+شيوا آلبالو خشکه مي خورد . هسته شونو در دستش تکون مي داد . گفت : بابا چرا فقط آلبالو - صداشو با دست مي شنوي ؟ نمي شنوي - با دستت حس مي کني ؟ همه چيزا رو بايد گوش بدي ولي آلبالو با دست حس ميشه ؟
+شيوا داشت از يه دختر تو کلاسشون صحبت مي کرد که سياهه . گفتم : سياه و سفيد و زرد و سرخ برابرن . پيامبر گفته که برابرن . شيوا : خدا سفيدها رو بيشتر دوست داره ! سفيدها براقن - قشنگ ترن !
+تلويزيون داشت زندگي گوريل ها رو نشون مي داد . شيوا : ماده چيه ؟ مادرش براي تقريب ذهنش گفت : من و تو ماده ايم . بابا نره . شيوا : اگه حيوون بوديم ! ( يعني در مورد حيوان صدق مي کنه و ما انسانيم )
+سريال معماي شاه شروع شد . شيوا : آخ جون شاه ( سريال شاه ) ! گفتم : شاه آدم هاي خوب رو کشت و امام خميني رو بيرون کرد . گفت : زنش که خوشگله - آرايش کرده است ! گفتم : زنش الان تو جهنمه . گفت : باشه . خوشگل که هست !